دست غیب امام زمان (عج)

دست غیب امام زمان (عج) در جبهه ها

یکی از همرزمانشهید بروجردی بنقل از کتاب امام زمان(ع) و شهدا

 

به نقل از صفحه خاطرات بخش شهدا و ایثارگران از بخش مذهبی سایت علمی دانشجویان ایران به آدرس اینترنتی:

 http://www.daneshju.ir/forum/f971/t103008.html

 

جلسه‌ای داشتیم. وقتی که از جلسه برگشتیم، شهید بروجردی به اتاق نقشهرفت و شروع به بررسی کرد. شب بود و بیرون، در تاریکی فرو رفته بود. ساعت دوی نیمهشب بود، می‌خواستیم عملیات کنیم. قرار بود اوّل پایگاه را بزنیم، بعد از آنجا عملیات را شروع کنیم. جلسه هم برای تعیین محل پایگاه تشکیل شده بود. با برادران ارتشی تبادل نظر می‌کردیم و می‌خواستیم برای پایگاه محل مناسبی پیداکنیم. بعد از مدتی گفت‌وگو هنوز به نتیجه‌ای نرسیده بودیم. باید هر چه زودتر محلّپایگاه مشخص می‌شد، و الّا فرصت از دست می‌رفت و شاید تا مدت‌ها نمی‌توانستیمعملیات کنیم.
چند روزی می‌شد که کارمان چند برابر شده بود و معمولاً تا دیروقتهم ادامه پیدا می‌کرد. خستگی داشت مرا از پای در می‌آورد. احساس سنگینی می‌کردم،پلک‌هایم سنگین شده بود و فقط به دنبال یک جا به اندازه خوابیدن می‌گشتم تا بتوانممدتی آرامش پیدا کنم. بروجردی هنوز در اتاق نشسته بود، گوشه‌ای پیدا کردم و به خوابعمیقی فرو رفتم. قبل از نماز صبح از خواب پریدم. بروجردی آمد توی اتاق، در حالی کهچهره‌اش آرامش خاصی پیدا کرده بود و از غم و ناراحتی چند ساعت پیش چیزی در آن نبود. دلم گواهی داد که خبری شده است. رو به من کرد و پرسید: نماز امام زمان(ع) را چطورمی‌خوانند؟

با تعجب پرسیدم: حالا چی شده که می‌خواهی نماز امام زمان(ع) رابخوانى؟ گفت: نذر کرده‌ام و بعد لبخندی زد.

 

گفتم: باید مفاتیح را بیاورم. مفاتیحرا آوردم و از روی آن چگونگی نماز را خواندم. نماز را که خواندیم، گفت: برو هرچهزودتر بچه‌ها را خبر کن.

 

مطمئن شدم که خبری شده وگرنه با این سرعت بچه‌ها را خبرنمی‌کرد. وقتی همه جمع شدند گفت: برادران باید پایگاه را اینجا بزنیم، همه تعجبکردند.

بروجردی با اطمینان روی نقشه یک نقطه را نشان داد و گفت: باید پایگاهاینجا باشد. فرمانده سپاه سردشت هم آنجا بود. رفت طرف نقشه و نقطه‌ای را که بروجردینشان داده بود، خوب بررسی کرد. بعد در حالی که متعجب، بود لبخندی از رضایت زد وگفت: بهترین نقطه همین جاست، درست همین جا، بهتر از اینجا نمی‌شود.

 

همه تعجبکرده بودند. دو روز بود که از صبح تا شام بحث می‌کردیم، ولی به نتیجه نمی‌رسیدیم؛حتی با برادران ارتشی هم جلسه‌ای گذاشته بودیم و ساعت‌ها با همدیگر اوضاع منطقه رابررسی کرده بودیم. حالا چطور در مدتی به این کوتاهى، بروجردی توانسته بود بهتریننقطه را برای پایگاه پیدا کند؟ یکی یکی آن منطقه را بررسی می‌کردیم، همه می‌گفتند: بهترین نقطه همین جاست و باید پایگاه را همین جا زد.

رفتم سراغ برادر بروجردی کهگوشه‌ای نشسته بود و رفته بود توی فکر. چهره‌اش خسته نشان می‌داد، کار سنگین اینیکی دو روز و کم‌خوابی‌های این مدت خسته‌اش کرده بود. با اینکه چشم‌هایش ازبی‌خوابی قرمز شده بودند ولی انگار می‌درخشیدند و شادمانی می‌کردند. پهلوی اونشستم، دلم می‌خواست هرچه زودتر بفهمم جریان از چه قرار است. گفتم: چطور شد محلی بهاین خوبی را پیدا کردى، الآن چند روز است که هرچه جلسه می‌گذاریم و بحث می‌کنیم بهجایی نمی‌رسیم. در حالی که لبخند می‌زد گفت:

 

راستش پیدا کردن محلّ این پایگاه کارمن نبود. بعد در حالی که با نگاهی عمیق به نقشه بزرگ روی دیوار می‌نگریست ادامهداد:
شب، قبل از خواب توسل جستم به وجود مقدس امام زمان(ع) و گفتم که ما دیگرکاری از دستمان برنمی‌آید و فکرمان به جایی قد نمی‌دهد، خودت کمکمان کن.
بعدپلک‌هایم سنگین شد و با خودم نذر کردم که اگر این مشکل حل شود، به شکرانه نماز امامزمان(ع) بخوانم. بعد خستگی امانم نداد و همان جا روی نقشه به خواب رفتم.
تازهخوابیده بودم که دیدم آقایی آمد توی اتاق. خوب صورتش را به یاد نمی‌آورم. ولی

 

 انگارمدت‌ها بود که او را می‌شناختم، انگار خیلی وقت بود که با او آشنایی داشتم.آمدو گفت که :

 

اینجا پایگاه بزنید، اینجا محل خوبی است

 

 و با دست روی نقشه محلی را نشان داد. به نقشه نگاه کردم و محلی را که آن آقا نشان می‌داد را به خاطر سپردم.
از خواب پریدم، دیدم هیچ کس آنجا نیست. بلند شدم و آمدم نقشه را نگاه کردم، تعجب کردم، اصلاً به فکرم نرسیده بود که در این ارتفاع پایگاه بزنیم و خلاصه اینگونه و با توسل به وجود مقدس امام زمان(ع) مشکل رزمندگان اسلام حل شد.

--------------------------------------------------------------------------

اللهم عجل لولیک الفرج

 

/ 3 نظر / 17 بازدید
محسن

سلام. وبلاگ خوب و مفیدی داری. من هم به بحثهای دینی میپردازم، خوشحال میشم به منم سری بزنی.

زهرا

سلام (سالها دل طلب جام جم از ما می کرد آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد رهگذران روزگار نمی دانند که دست خدا چگونه از آستین بهتریم خلق خدا بیرون می آید و مشکل گشا میشود . نه هر گز نمیدانند حتی اگر به چشم نابینای خود ببینند و درک نمی کنند تا تبرک نجویند از نام نیکوی بهترین خلق خدا و منجی عالم بشریت و آخرین ذخیره الهی ) اللهم عجل لولیک الفرج

زهرا

با عرض سلام لعنت بر منافقین که حتی به گذشته پرافتخارشان هم پشت کردند و خود را لایق نفرین و لعن مردم شجاع ایران اسلامی کردند. (راستی جناب موسوی و کروبی و دنبالچه هایشان وحدت مردم ایران را به نابکاران عالم چند فروختید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) به روز هستم و منتظر نظرات ارزشمند شما. اللهم عجل لولیک الفرج