هزار باب دیگر ز هر باب

قال الامام ابی عبدالله الصادق علیه السلام: قال رسول الله صلّ الله علیه و آله و سلّم فی مرضه الذی توفّی فیه: ادعوا لی خلیلی، فارسلتا الی ابویهما فلمّا نظر الیهما رسول الله صلّ الله علیه و آله و سلم اعرض عنهما، ثمّ قال ادعوا خلیلی، فارسل الی علیّ فلمّا نظر الیه اکبّ علیه یحدثّه، فلمّا خرج لقیاه، فقالا له: ما حدّثک خلیلک؟ فقال: حدّثنی الف باب یفتح کلّ باب الف باب.

حضرت امام جعفر صادق علیه السلام می فرمایند: رسول گرامی اسلام صل الله علیه و آله و سلّم در زمان بیماری پایانی خود فرمودند، دوستم را نزد من حاضر کنید، آن دو زن (حفصه و عایشه) به دنبال پدران خود فرستادند، چون نظر رسول خدا صل الله علیه و آله و سلّم به ایشان افتاد، رو برگردانیدند و فرمودند: دوستم را نزد من حاضر کنید، سپس به دنبال علیّ فرستادند، چون نظرشان به علیّ افتاد، به او متوجّه شدند و حدیثش گفتند و زمانی که علیّ بیرون آمد آن دو نفر را ملاقات کرد، آن ها به او گفتند، دوستت به تو (!!!) چه گفت؟ حضرت علیّ فرمودند: هزار باب به من حدیث کرد که هر بابی کلید هزار باب دیگر است.

منبع اصول کافی چهار جلدی جلد 2 باب الحجة صفحه شصت و یک حدیث چهار

/ 3 نظر / 18 بازدید
زهــــــــــره تک ستــــــــــاره

دعایت می‌کنم، عاشق شوی روزی بفهمی زندگی، بی‌عشق نازیباست دعایت می‌کنم، با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی، تبسم را به لب‌های عزیزی، هدیه فرمایی بیابی، کهکشانی را درون آسمان تیره شب‌ها بخوانی نغمه‌ای با مهر دعایت می‌کنم، در آسمان سینه‌ات خورشید مهری، رخ بتاباند دعایت می‌کنم‌، روزی زلال قطره اشکی بیابد راه چشمت را سلامی از لبان بسته‌ات، جاری شود با مهر دعایت می‌کنم، یک شب تو راه خانه خود، گم کنی با دل بکوبی، کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می‌کنم، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامی که ابری‌، آسمان را با زمین، پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را، از نوازش‌های بارانی دعایت می‌کنم روزی بفهمی، گرچه دوری از خدا اما خدایت با تو نزدیک است دعایت می‌کنم، روزی دلت بی‌کینه باشد، بی‌حسد با عشق بدانی جای او در سینه‌های پاک ما پیداست شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا بخوانی خالق خود را اذان صبحگاهی، سینه‌ات را پر کند از نور ببوسی سجده‌گاه خالق خود را دعایت می‌کنم، روزی خودت را گم کنی پیدا شوی در او دو دست خالی‌ات را پر کنی از حاجت و

زهــــــــــره تک ستــــــــــاره

با او بگویی: بی‌تو این معنای بودن، سخت بی‌معناست دعایت می‌کنم روزی نسیمی، خوشه اندیشه‌ات را گرد و خاک غم، بروباند کلام گرم محبوبی تو را عاشق کند بر نور دعایت می‌کنم وقتی به دریا می‌رسی با موج‌های آبی دریا، به رقص آیی و از جنگل، تو درس سبزی و رویش، بیاموزی بسان قاصدک‌ها، با پیامی، نور امیدی بتابانی لباس مهربانی بر تن عریان مسکینان، بپوشانی به کام پرعطش، یک جرعه آبی، بنوشانی دعایت می‌کنم روزی بفهمی، در میان هستی بی‌انتها، باید تو می‌بودی بیابی جای خود را، در میان نقشه دنیا برایت آرزو دارم که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را، به یاد آرد دعایت می‌کنم عاشق شوی روزی بگیرد آن زبانت دست و پایت گم شود رخساره‌ات گلگون شود آهسته زیر لب بگویی، آمدم به هنگام سلام گرم محبوبت و هنگامی که می‌پرسد ز تو، نام و نشانت را ندانی کیستی معشوق عاشق؟ عاشق معشوق؟ آری، بگویی هیچ‌کس دعایت می‌کنم روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی ببندی کوله‌بارت را http://s2.img7.ir/fYC1q.jpg