سایه سار مودت
ثبت مشهورات, مستندات, مکاشفات و پیام های مولایمان حضرت امام زمان - عج 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

نوشته‏ اند تا اصحاب زنده بودند،تا یک نفرشان هم زنده
بود،خود آن ها اجازه ندادند یک نفر از اهل بیت پیغمبر، از خاندان امام حسین، از
فرزندان، برادر زادگان، برادران،عموزادگان به میدان برود. مى‏ گفتند آقا اجازه بدهید ما وظیفه‏ مان را انجام بدهیم،وقتى ما کشته شدیم خودتان مى‏ دانید.اهل بیت پیغمبر منتظر بودند که نوبت آن ها برسد.


آخرین فرد از اصحاب ابا عبد الله که شهید شد، یک مرتبه ولوله‏ اى در میان جوانان خاندان پیغمبر افتاد. همه از جا حرکت کردند.نوشته‏ اند: «فجعل یودع بعضهم بعضا» شروع کردند با یکدیگر وداع کردن و خدا حافظى کردن، دست‏به گردن یکدیگر انداختن،صورت یکدیگر را بوسیدن.



از جوانان اهل بیت پیغمبر اول کسى که موفق شد از ابا عبد الله کسب اجازه کند،
فرزند جوان و رشیدش على اکبر بود که خود ابا عبد الله در باره‏اش شهادت داده است
که از نظر اندام و شمایل،اخلاق،منطق و سخن گفتن، شبیه‏ ترین فرد به پیغمبر بوده است. سخن که مى‏ گفت گویى پیغمبر است که سخن مى‏ گوید.آنقدر شبیه
بود که خود ابا عبد الله فرمود:خدایا خودت مى‏ دانى که وقتى ما مشتاق دیدار پیغمبر
مى‏ شدیم،به این جوان نگاه مى‏کردیم.



آیینه تمام نماى پیغمبر بود.این جوان آمد خدمت پدر،گفت:پدر جان!به من اجازه جهاد
بده.در باره بسیارى از اصحاب،مخصوصا جوانان،روایت‏ شده که وقتى براى اجازه گرفتن
نزد حضرت مى‏ آمدند،حضرت به نحوى تعلل مى‏ کرد(مثل داستان قاسم که مکرر شنیده‏اید)ولى وقتى که على اکبر مى‏ آید و اجازه میدان مى‏ خواهد، حضرت فقط سرشان را پایین مى‏ اندازند.جوان روانه میدان شد.



نوشته‏ اند ابا عبد الله چشم هایش حالت نیم خفته به خود گرفته بود:«ثم نظر الیه
نظر ائس‏» (1) به او نظر کرد

مانند نظر شخص ناامیدى که به جوان خودش نگاه مى‏ کند.
ناامیدانه نگاهى به جوانش کرد،چند قدمى هم پشت‏ سر او رفت.

اینجا بود که گفت:خدایا!
خودت گواه باش که جوانى به جنگ این ها مى‏رود که از همه مردم به پیغمبر تو شبیه‏
تر است.جمله‏ اى هم به عمر سعد گفت،

فریاد زد به طورى که عمر سعد فهمید:«یابن سعد قطع الله رحمک‏» (2)

خدا نسل تو را قطع کند که نسل مرا از این فرزند قطع کردى. بعد از همین دعاى اباعبدالله، دو سه سال بیشتر طول نکشید که مختار عمر سعد را کشت.

 

پسر عمر سعد براى شفاعت پدرش در مجلس مختار شرکت کرده بود. سر عمر سعد را آوردند در مجلس مختار در حالى که روى آن پارچه‏اى انداخته بودند،و گذاشتند جلوى مختار.حالا پسر او آمده براى شفاعت پدرش.یک وقت‏ به پسر گفتند:آیا سرى را که اینجاست مى‏ شناسى؟

وقتى آن پارچه را برداشت،دید سر پدرش است.بى اختیار از جا
حرکت کرد.مختار گفت:

او را به پدرش ملحق کنید.



این طور بود که على اکبر به میدان رفت.مورخین اجماع دارند که جناب على اکبر با
شهامت و از جان گذشتگى بى نظیرى مبارزه کرد.بعد از آن که مقدار زیادى مبارزه
کرد،آمد خدمت پدر بزرگوارش-که این جزء معماى تاریخ است که مقصود چه بوده و براى چه آمده است؟

گفت: پدر جان‏«العطش‏»!تشنگى دارد مرا مى‏ کشد، سنگینى این اسلحه مرا خیلى خسته کرده است،اگر جرعه‏ اى آب به کام من برسد نیرو مى‏ گیرم و باز حمله مى‏کنم.

این سخن جان ابا عبدالله را آتش مى ‏زند،مى ‏گوید:

پسر جان! ببین دهان من از دهان تو خشکتر است،

ولى من به تو وعده مى‏ دهم که از دست جدت پیغمبر آب خواهى نوشید.
این جوان مى‏ رود به میدان و باز مبارزه مى‏کند.



مردى است ‏به نام حمید بن مسلم که به اصطلاح راوى حدیث است،مثل یک خبرنگار در
صحراى کربلا بوده است.البته در جنگ شرکت نداشته ولى اغلب قضایا را او نقل کرده
است.مى‏ گوید: کنار مردى بودم.
وقتى على اکبر حمله مى‏ کرد،همه از جلوى او فرار مى‏ کردند.او ناراحت ‏شد،خودش هم مرد شجاعى بود،گفت:قسم مى‏ خورم اگر این جوان از نزدیک من عبور کند داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت.من به او گفتم:تو چکار دارى، بگذار بالاخره او را خواهند
کشت.گفت:خیر.على اکبر که آمد از نزدیک او بگذرد، این مرد او را غافلگیر کرد و با
نیزه محکمى آنچنان به على اکبر زد که دیگر توان از او گرفته شد به طورى که دست
هایش را به گردن اسب انداخت،چون خودش نمى‏ توانست تعادل خود را حفظ کند.

در اینجا فریاد کشید:«یا ابتاه!هذا جدى رسول الله‏» (3) پدر جان!الآن دارم جد خودم
را به چشم دل مى‏ بینم و شربت آب مى ‏نوشم.اسب، جناب على اکبر را در میان لشکر دشمن برد،اسبى که در واقع دیگر اسب سوار نداشت. رفت در میان مردم.

اینجاست که جمله عجیبى نوشته‏ اند:

«فاحتمله الفرس الى عسکر الاعداء فقطعوه بسیوفهم اربا اربا» (4) .


و لا حول و لا قوة الا بالله



پى‏ نوشت‏ها:



1 و 2) اللهوف،ص 47.



3) بحار الانوار،ج 45/ص 44.



4) مقتل الحسین مقرم،ص 324.



کتاب: مجموعه آثار ج 17 ص 345



نویسنده: شهید مطهرى

[ ۱۳٩٢/۳/۳٠ ] [ ٦:۱٩ ‎ب.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب