سایه سار مودت
ثبت مشهورات, مستندات, مکاشفات و پیام های مولایمان حضرت امام زمان - عج 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دست غیب امام زمان (عج) در جبهه ها

یکی از همرزمان شهید بروجردی بنقل از کتاب امام زمان(ع) و شهدا

 

به نقل از صفحه خاطرات بخش شهدا و ایثارگران از بخش مذهبی سایت علمی دانشجویان ایران به آدرس اینترنتی:

 http://www.daneshju.ir/forum/f971/t103008.html

 

جلسه‌ای داشتیم. وقتی که از جلسه برگشتیم، شهید بروجردی به اتاق نقشه رفت و شروع به بررسی کرد. شب بود و بیرون، در تاریکی فرو رفته بود. ساعت دوی نیمه شب بود، می‌خواستیم عملیات کنیم. قرار بود اوّل پایگاه را بزنیم، بعد از آنجا عملیات را شروع کنیم. جلسه هم برای تعیین محل پایگاه تشکیل شده بود. با برادران ارتشی تبادل نظر می‌کردیم و می‌خواستیم برای پایگاه محل مناسبی پیدا کنیم. بعد از مدتی گفت‌وگو هنوز به نتیجه‌ای نرسیده بودیم. باید هر چه زودتر محلّ پایگاه مشخص می‌شد، و الّا فرصت از دست می‌رفت و شاید تا مدت‌ها نمی‌توانستیم عملیات کنیم.
چند روزی می‌شد که کارمان چند برابر شده بود و معمولاً تا دیروقت هم ادامه پیدا می‌کرد. خستگی داشت مرا از پای در می‌آورد. احساس سنگینی می‌کردم، پلک‌هایم سنگین شده بود و فقط به دنبال یک جا به اندازه خوابیدن می‌گشتم تا بتوانم مدتی آرامش پیدا کنم. بروجردی هنوز در اتاق نشسته بود، گوشه‌ای پیدا کردم و به خواب عمیقی فرو رفتم. قبل از نماز صبح از خواب پریدم. بروجردی آمد توی اتاق، در حالی که چهره‌اش آرامش خاصی پیدا کرده بود و از غم و ناراحتی چند ساعت پیش چیزی در آن نبود. دلم گواهی داد که خبری شده است. رو به من کرد و پرسید: نماز امام زمان(ع) را چطور می‌خوانند؟

با تعجب پرسیدم: حالا چی شده که می‌خواهی نماز امام زمان(ع) را بخوانى؟ گفت: نذر کرده‌ام و بعد لبخندی زد.

 

گفتم: باید مفاتیح را بیاورم. مفاتیح را آوردم و از روی آن چگونگی نماز را خواندم. نماز را که خواندیم، گفت: برو هرچه زودتر بچه‌ها را خبر کن.

 

مطمئن شدم که خبری شده وگرنه با این سرعت بچه‌ها را خبر نمی‌کرد. وقتی همه جمع شدند گفت: برادران باید پایگاه را اینجا بزنیم، همه تعجب کردند.

بروجردی با اطمینان روی نقشه یک نقطه را نشان داد و گفت: باید پایگاه اینجا باشد. فرمانده سپاه سردشت هم آنجا بود. رفت طرف نقشه و نقطه‌ای را که بروجردی نشان داده بود، خوب بررسی کرد. بعد در حالی که متعجب، بود لبخندی از رضایت زد و گفت: بهترین نقطه همین جاست، درست همین جا، بهتر از اینجا نمی‌شود.

 

همه تعجب کرده بودند. دو روز بود که از صبح تا شام بحث می‌کردیم، ولی به نتیجه نمی‌رسیدیم؛ حتی با برادران ارتشی هم جلسه‌ای گذاشته بودیم و ساعت‌ها با همدیگر اوضاع منطقه را بررسی کرده بودیم. حالا چطور در مدتی به این کوتاهى، بروجردی توانسته بود بهترین نقطه را برای پایگاه پیدا کند؟ یکی یکی آن منطقه را بررسی می‌کردیم، همه می‌گفتند: بهترین نقطه همین جاست و باید پایگاه را همین جا زد.

رفتم سراغ برادر بروجردی که گوشه‌ای نشسته بود و رفته بود توی فکر. چهره‌اش خسته نشان می‌داد، کار سنگین این یکی دو روز و کم‌خوابی‌های این مدت خسته‌اش کرده بود. با اینکه چشم‌هایش از بی‌خوابی قرمز شده بودند ولی انگار می‌درخشیدند و شادمانی می‌کردند. پهلوی او نشستم، دلم می‌خواست هرچه زودتر بفهمم جریان از چه قرار است. گفتم: چطور شد محلی به این خوبی را پیدا کردى، الآن چند روز است که هرچه جلسه می‌گذاریم و بحث می‌کنیم به جایی نمی‌رسیم. در حالی که لبخند می‌زد گفت:

 

راستش پیدا کردن محلّ این پایگاه کار من نبود. بعد در حالی که با نگاهی عمیق به نقشه بزرگ روی دیوار می‌نگریست ادامه داد:
شب، قبل از خواب توسل جستم به وجود مقدس امام زمان(ع) و گفتم که ما دیگر کاری از دستمان برنمی‌آید و فکرمان به جایی قد نمی‌دهد، خودت کمکمان کن.
بعد پلک‌هایم سنگین شد و با خودم نذر کردم که اگر این مشکل حل شود، به شکرانه نماز امام زمان(ع) بخوانم. بعد خستگی امانم نداد و همان جا روی نقشه به خواب رفتم.
تازه خوابیده بودم که دیدم آقایی آمد توی اتاق. خوب صورتش را به یاد نمی‌آورم. ولی

 

 انگار مدت‌ها بود که او را می‌شناختم، انگار خیلی وقت بود که با او آشنایی داشتم.آمد و گفت که :

 

اینجا پایگاه بزنید، اینجا محل خوبی است

 

 و با دست روی نقشه محلی را نشان داد. به نقشه نگاه کردم و محلی را که آن آقا نشان می‌داد را به خاطر سپردم.
از خواب پریدم، دیدم هیچ کس آنجا نیست. بلند شدم و آمدم نقشه را نگاه کردم، تعجب کردم، اصلاً به فکرم نرسیده بود که در این ارتفاع پایگاه بزنیم و خلاصه اینگونه و با توسل به وجود مقدس امام زمان(ع) مشکل رزمندگان اسلام حل شد.

--------------------------------------------------------------------------

اللهم عجل لولیک الفرج

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ ] [ ٩:۳٧ ‎ب.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]

ابوحمزه نصیر؛ خادم امام حسن عسکری (ع) نقل می کند که امام حسن عسکری (ع) خادم های زیادی از ترک و رومی و صیقلانی (اسلاوها) داشتند و مکرر دیده شد که با آنها با زبان خودشان سخن می گفته اند؛ ابوحمزه دچار شگفت شده که ایشان که در مدینه متولد شده و تا زمان شهادت امام هادی او را بر کسی عرضه نکرده اند؛ پس چگونه این همه زبان های مختلف را یاد گرفته اند؟ چون این مطلب در دل ابوحمزه خطور کرد، امام حسن عسکری (ع) به سوی او روی آوردند و فرمودند:

خداوند تبارک و تعالی حجت خود را از دیگر مخلوق هایش ممتاز آفریده، شناخت هر چیزی را به او عطا فرموده، او همه زبان ها، نسب ها و رویدادها را می داند، وگرنه میان حجت خداوند و دیگران فرقی نمی شد.

ارشاد مفید – ص 322.

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٢ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]

خاطرم هست که از بین نقل قول های بسیاری که مربوط به ایام پیروزی انقلاب اسلامی می شد این کلام از همه شیرین تر و پر معنا تر و ریشه ای تر بود که بر اثر تکرار مشهور شده بود و به دلیل عدم نفی از سوی مسئولین نیز می توان گمان نزدیک به یقین داشت که این نقل حقیقت دارد که، می گفتند در روزهای عزم و تردید و در ماه های خون و قیام و در شب های پیروزی و روزهای طلوع آزادی و در آمدن فرشته، کسانی  و از جمله مرحوم آیت الله طالقانی به رهبر کبیر انقلاب؛ بت شکن معروف تاریخ ایران؛ خمینی عزیز ملت ایران می گفتند شاه حکومت نظامی اعلام کرده و شما با حکم بیرون ریختن مردم و شکستن حصرحکومت نظامی موجب خونریزی می شوید و ..... و ایشان پاسخ دادند که اگر حکم فرزند زهرا باشد چه؟    

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٩ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]

حدود اواخر سال ١٣۶٠در پادگان العنبر عراق، مشغول خواندن نماز مغرب و عشاء بودیم. متوجه شدیم ٢٧-٢٨ نفر اسیر را وارد اردوگاه کردند. معمولا افرادى را که تازه وارد اردوگاه مى‏کردند، بیشتر مورد ضرب و شتم و شکنجه قرار مى‏دادند، تا به قول خودشان زهره چشمى از آنها بگیرند.

بعد از نماز به رفقا گفتم: براى اینکه به اینها روحیه بدهیم با صداى بلند سرود(اى ایران، اى مرز پر گهر...) را بخوانیم، تا این عزیزان تازه وارد، فکر نکنند اینجا قتلگاه است و متوجه بشوند یک عده از هموطنانشان هم مثل آنها در اینجا هستند. ما مى‏دانستیم اگر امشب این سرود را بخوانیم، فردا کتکش را خواهیم خورد. بعد از مشورت با برادرانمان سرود را با صداى بلند به صورت دست جمعى خواندیم.

فردا هم افسر بعثى که فرد بسیار پلیدى بود، به نام سرگرد محمودى، آمد و با ما برخورد کرد، و به هرحال این قضیه تمام شد. بین این ٢٧-٢٨ نفر اسیرى که وارد شده بودند، یک جوان به نام على اکبر بود که ١٩ سال سن داشت و حدود ٧٠-٨٠ کیلو وزنش مى‏شد و از نظر جسمى بسیار سرحال و قوى بود.

این على اکبر با آن سلامت جسمیش، طولى نکشید که در اردوگاه مریض شد، فکر مى‏کنم بعد از یک سال، وزنش به زیر ٢٨ کیلو رسیده بود و بسیار ضعیف و لاغر و مبتلا به دل درد شدیدى شده بود. وقتى دل دردش شروع مى‏شد، از شدّت درد، دست و پا و حتى سرش را به زمین و در و دیوار مى‏کوبید. برادرانمان دست و پایش را مى‏گرفتند تا خودش را به زمین نزند.

در ایام اربعین امام حسین علیه السلام سال ۶٠ یا ۶١ بود که در اردوگاه شهر موصل عراق بودیم. تقریب 5روزى به اربعین امام حسین علیه السلام مانده بود، ما پیشنهاد دادیم که دهه آخر صفر را که ایام مصیبت و پر محنتى براى عزیزان آقا امام حسین علیه السلام است، چنانکه برادرانمان تمایل داشته باشند، تمام ده روز آخر ماه صفر را روزه بگیریم. البته مشروط بر اینکه آنهایى که عوارض جسمانى دارند و روزه برایشان ضرر دارد، روزه نگیرند.

در هر آسایشگاهى با دو نفر صحبت کردیم، بنا شد وقتى شب داخل آسایشگاه مى‏شوند، هرکدام با جمعى از برادران در آن آسایشگاه -آسایشگاههاى موصل ١۵٠ نفرى بود- مشورت کنند تا ببینیم دهه آخر صفر را روزه بگیریم یا نه؟

فرداى آن روز، همه آمدند و به اتفاق گفتند: تمام برادران استقبال کردند و حاضرند روزه بگیرند. باز بنده تأکید کردم: خواهش مى‏کنم از آنهایى که مریضند یا چشمشان ضعیف است روزه نگیرند.

شب اربعین آقا امام حسین علیه السلام رسید و همه عزیزان که حدود ١۴٠٠ نفر بودند، بدون سحرى روزه گرفتند، اصلا اردوگاه یک حالت معنوى خاصى به خودش گرفته بود، آن هم روز اربعین امام حسین علیه السلام

فکر مى‏کنم حدود ساعت ١٠-١١ صبح بود که برادران به همدیگر خبر دادند: على اکبر دل درد شدیدى گرفته و دارد به خودش مى‏پیچد. بنده وارد سلولى که اختصاص به برادران بیمار داشت، شدم. دیدم على اکبر با آن ضعف جسمانى و چهره رنگ پریده‏اش به قدرى وضعیتش درهم کشیده شده و درد اذیّتش مى‏کند که مى‏خواهد از درد سرش را به در و دیوار بکوبد، دو نفر از برادران او را گرفتند تا خودش را به این طرف و آن طرف نزند.

اتفاقا آن روز دل درد على اکبر نسبت به روزهاى دیگر بیشتر شده بود، به طورى که مأمورین بعثى وقتى دیدند او خیلى زجر مى‏کشد -بیش از دو ساعت بود که على اکبر فریاد مى‏زد، یک مقدار از حال مى‏رفت و دوباره فریاد مى‏کشید و داد مى‏زد- آمدند على اکبر را به بیمارستان بردند. همه از اینکه مأموران آمدند و او را به بیمارستان بردند خوشحال شدیم.

ساعت ۵/٣-۴ بعد از ظهر بود که دیدیم درِ اردوگاه را باز کردند، و صداى زمین خوردن چیزى، همه را متوجه خود کرد. با کمال بى‏رحمى و پستى و رذالت مثل یک مرده و چوب خشک جسدى را روى زمین سیمانى پرت کردند و رفتند، به طورى که از دور فکر نمى‏کردیم که على‏اکبر باشد و واقعا تصور نمى‏کردیم که این یک انسان باشد که با او این طور رفتار کردند.

به همراه عده‏اى از بچه‏ها نزدیک در رفتیم، دیدیم على‏اکبر است که مثل چوب خشک افتاده و تکان نمى‏خورد، از دیدن این صحنه برادرها دور او جمع شدند و بى‏اختیار همه باهم شروع به گریه کردند. دو نفر على اکبر را برداشتند، یکى سرش را روى شانه‏اش گذاشت و دیگرى هم پاهایش را برداشت، من هم زیر کمرش را گرفتم، چون على‏اکبر آنقدر نحیف شده بود که وقتى سر و پاهایش را بر مى‏داشتند، واقعا کمرش خم مى‏شد. از انتهاى اردوگاه به همین حالت او را وارد سلول کردیم.

دیدن این صحنه اشک و ناله همه بچه‏ها را در آورده بود و اصلا اردوگاه را یک پارچه ماتم فرا گرفته بود. وقتى على اکبر را داخل همان سلولى که باید بسترى مى‏شد بردیم، ساعت نزدیک۵ بعد از ظهر بود و هرکس باید داخل سلول خودش مى‏شد، چون معمولا ساعت ۵ بعد از ظهر آمار مى‏گرفتند و باید همه داخل سلول‏هایشان مى‏رفتند و درِ سلول را قفل مى‏کردند.

طبق معمول آمار را گرفتند و همه داخل سلول‏هایشان رفتند، ولى چه رفتنى؟! همه اشک‏ها جارى بود و همه با حالت معنوى که اردوگاه را فرا گرفته بود، براى على‏اکبر دعا مى‏کردند.

ما در آسایشگاه شماره سه اردوگاه بودیم. آسایشگاه‏ها در دو طرف شرق و غرب اردوگاه واقع شده بودند و فکر مى‏کنم فاصله بین دو طرف، بیش از صد متر بود. در آسایشگاه شماره پنج که دو آسایشگاه بعد از ما بود، قبل از اذان صبح اتفاق مهمّى افتاد:

یکى از برادران به نام محمد، قبل از اذان صبح از خواب بیدار مى‏شود و پیر مردى که هم سلولیش بود را بیدار مى‏کند، این پیر مرد، پدر شهید هم بودند و همه برادران به او احترام مى‏گذاشتند. محمد او را از خواب بیدار مى‏کند و مى‏گوید: آقا امام زمان علیه السلام على اکبر را شفا دادند!

ایشان یک نگاهى به محمد مى‏کند و مى‏گوید: محمد خواب مى‏بینى؟! شما این طرف در شرق اردوگاه هستى و على اکبر در غرب اردوگاه است، با چشم هم که همدیگر را نمى‏بینید! تا چه رسد که صداى هم را بشنوید، شما از کجا مى‏گویید: آقا امام زمان علیه السلام على اکبر را شفا داد؟!

محمد مى‏گوید: به هر حال من خدمتتان عرض کردم، صبح هم خودتان خواهید دید.

صبح‏ها معمولا درهاى آسایشگاه که باز مى‏شد، همه باید به خط مى‏نشستند و مأمورین بعثى آمار مى‏گرفتند. آمار که تمام مى‏شد، بچه‏ها متفرق مى‏شدند. آن روز صبح دیدم به محض اینکه آمار تمام شد، جمعیت به صورت سیل‏آسا به سمت همان سلولى که على اکبر بسترى بود مى‏روند و همه فریاد مى‏زنند:

(آقا امام زمان علیه السلام على اکبر را شفا داده است).

ما هم با شنیدن این خبر، مثل بقیه به سرعت به سمت همان سلول رفتیم، دیدیم:

بله! چهره على اکبر عوض شده! زردى صورتش از بین رفته و خیلى شاداب و بشاش و سرحال، ایستاده است و دارد مى‏خندد. برادرها وقتى وارد سلول مى‏شدند، در و دیوار سلول را مى‏بوسیدند و همین‏که به على اکبر مى‏رسیدند، سر تا پاى على‏اکبر را بوسه مى‏زدند و بعد بیرون مى‏آمدند.

به طور کلى در طول ده سال اسارتمان، مأمورین بعثى اجازه تجمع نمى‏دادند، حتى مى‏گفتند: اجتماع

بیش از سه نفر یا دو نفر هم ممنوع است. بنده خودم دیدم، مأمورین بعثى مى‏آمدند و این صحنه را مى‏دیدند، آنقدر آن صحنه برایشان جالب بود که حتى مانع تجمع بچه‏ها نشدند.

صف طویلى از برادرانمان حدود ١۴٠٠ نفر درست شده بود که مى‏خواستند على‏اکبر را زیارت کنند. بنده هم وقتى رفتم و على‏اکبر را زیارت کردم، از او پرسیدم: على‏اکبر چى‏شد؟!

گفت: دیشب آقا عنایتى فرمودند و در عالم خواب شفا گرفتم.

بنده آمدم بیرون و رفتم همان برادرمان محمد، که خواب دیده بود را پیدا کردم و گفتم: جریان از چه قرار است؟! شما چه خوابى دیدید؟! چه کسى به شما در آن طرف اردوگاه چنین خبرى را داد؟!

محمد گفت: واقع مطلب این است که من از حدود سن ١٨-١٩ سالگی؛ هر شب قبل از خواب دو رکعت نماز آقا امام زمان علیه السلام را با صد مرتبه (إیّاک نعبدُ و إیّاکَ نسْتعین ) مى‏خواندم و مى‏خوابیدم. بعد از تمام شدن نماز، فقط یک دعا مى‏کنم، آن هم براى فرج آقا امام زمان(عجل اللّه تعالى فرجه الشریف) است. و هیچ دعاى دیگرى غیر از دعا براى فرج حضرت مهدى علیه السلام نمى‏کنم، چون مى‏دانم با فرج وجود مقدس آقا امام زمان علیه السلام آنچه از خیر و خوبى و صلاح و سعادت و عاقبت به خیرى است - که براى دنیا و آخرت خودمان مى‏خواهیم- یقینا حاصل مى‏شود. لذا مقید بودم که بعد از نماز آقا امام زمان علیه السلام براى هیچ امرى غیر از فرج حضرتش دعا نکنم. حتى در زمان اسارت هم براى پیروزى رزمندگان و نجات خودم از این وضع هم دعا نکرده‏ام. تا اینکه دیشب وقتى على‏اکبر را با آن حال دیدم، بعد از نماز آقا امام زمان علیه السلام شفاى على اکبر را از آقا امام زمان علیه السلام خواستم. قبل از اذان صبح خواب دیدم:

(در یک فضاى سبز و خرّمى ایستاده‏ام و به قلبم الهام شد که وجود مقدّس آقا امام زمان علیه السلام از این منطقه عبور خواهند فرمود، لذا به این طرف و آن طرف نگاه مى‏کردم، تا حضرت را زیارت کنم. در همین حال دیدم ماشینى رسید، در عالم خواب جلو رفتم، دیدم سیّدى داخل ماشین نشسته است. سؤال کردم که شما از وجود مقدّس امام زمان علیه السلام خبرى دارید؟

فرمودند: مگر نمى‏بینى نورى در میان اردوگاه اسراء ساطع است؟!

محمد مى‏گفت: آمدم جلو، نگاه کردم، دیدم بله! از همان سلولى که على‏اکبر بسترى است نورى ساطع است و به صورت یک ستون به آسمان پرتوافشانى مى‏کند و تمام منطقه را روشن کرده است، یقین کردم که آقا امام زمان علیه السلام على‏اکبر را مورد عنایت و لطف قرار داده و على‏اکبر شفا پیدا کرده است).

وقتى از خواب بیدار شدم، رفتم آن بزرگوار که از نظر سنّى سالخورده‏تر از بقیه برادران بود و همچنین پدر شهید بودند را از خواب بیدار کردم و بشارت شفاى گرفتن على‏اکبر را دادم.

بعد از این گفتگو، بنده برگشتم و از على‏اکبر جریان را سؤال کردم.

گفت: من در عالم خواب حضرت را زیارت کردم و شفاى خود را از ایشان خواستم. حضرت فرمودند:

(انشاء اللّه شفا پیدا خواهى کرد)

 

بعد از این اتفاق، تمام برادران با همان حال روزه و معنویت، بى‏اختیار گریه مى‏کردند و متوسل به وجود مقدّس آقا امام زمان علیه السلام شده بودند. یادم مى‏آید: همان روز گروهى از طرف صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند. -از طرف صلیب سرخ جهانى هر دو ماه، یک هیئت به اردوگاه مى‏آمدند، نامه مى‏آوردند تا برادرها براى خانواده‏هایشان نامه بنویسند و بعد نامه‏ها را تحویل مى‏گرفتند- تعدادى از دکترهایشان هم آمده بودند، اعلام کردند: ما آمده‏ایم افرادى که بیمارى صعب العلاج دارند را معاینه کنیم و بنا است که با مریض‏هاى عراقى در ایران معاوضه بشوند.

بنده یادم هست، آن روز صلیب سرخ هرچه دعوت مى‏کرد تا آنهایى که پرونده پزشکى دارند به آنها مراجعه کنند، هیچکس اقدام نمى‏کرد و یک جوّ معنوى خاصّى بر اردوگاه حاکم بود و همه با آن حال به آقا امام زمان علیه السلام متوسل بودند. به قدرى حالت معنوى در اردوگاه شدّت پیدا کرده بود که احساس خطر کردم، به آنهایى که مریض بودند گفتم: باید مراجعه کنند.

بچه ‏ها آمدند و گفتند: یکى از عزیزان که چشم‏هایش ضعیف بود، هر دو چشمش را از دست داده است. تعجب کردم، به آنجا رفتم، دیدم او را براى معاینه برده‏اند ولى چشم‏هایش را باز نمى‏کند.

گفتم: چه شده است؟ گفت: چشمانم نمى‏بیند؛ و گریه مى‏کرد. متوجه شدم که ایشان مى‏گوید: چشم‏هایم ضعیف است، تا آقا امام زمان علیه السلام چشم مرا شفا ندهند، چشمم را باز نمى‏کنم.

یک چنین حالتى بر اردوگاه حاکم شده بود، من واقعا احساس خطر کردم. گفتم: همه بچه‏ها باید روزه‏هایشان را بشکنند. هرچه گفتند: الآن نزدیک به غروب است، اجازه بدهید روزه امروز را تمام کنیم.

گفتم: شرایط، شرایطى نیست که ما بخواهیم این روزه را ادامه بدهیم، چون حالت معنوى بچه‏ها حالتى شده است که اگر بخواهند با آن حالت داخل آسایشگاه شوند، عده‏اى از نظر روحى آسیب مى‏بینند.

الحمد للّه على‏اکبر شفا پیدا کرد و آن جوّ معنوى را برادرانمان شکستند و به قدرى آن حالت، شدّت پیدا کرده بود که تا آخر اسارت جرأت نکردیم بگوئیم برادران از این روزه‏هاى مستحبى بگیرند.

ما گرفتار سر زلف تو هستیم اى دوست

رشته مهر ز اغیار گسستیم اى دوست

بر گرفتیم دل از غیر تو جانا امّا

دل بر آن عشق گرانبار تو بستیم اى دوست

تا اسیر غم جانسوز تو گشتیم همه

زغم عالم هستى همه رستیم اى دوست

جلوه کن جلوه ایا دلبر یکتا که دگر

شیشه صبر و تحمّل بشکستیم اى دوست

بر اساس کرامت ثبت شده در دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران به تاریخ ١۶/٩/١٣٨٨

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱۸ ] [ ٩:٤۳ ‎ب.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]

حجة الاسلام و المسلمین شیخ مهدی حائری تهرانی (متوفی در دی ماه ١٣٧٩) در مصاحبه ای با واحد ارشاد و امور فرهنگی مسجد مقدس جمکران عنایتی که از امام زمان (علیه السلام) در سفر مشهد مقدس به ایشان و همراهانشان شده است را چنین نقل می کند:

٢٨ اسفندماه ١٣٧۵همراه بعضی از دوستان اهل علم و مدّاح تهرانی و عدّه ای از مسؤولین کشور با هواپیما عازم مشهد مقدّس بودیم. وقتی هواپیما به فرودگاه مشهد رسید، داشتیم برای پیاده شدن آماده می شدیم که گفتند هواپیما دچار نقص فنی شده و نمی تواند در باند فرودگاه بنشیند. حدود یک ساعت هواپیما در آسمان مشهد سرگردان بود که در نهایت مجبور شدیم به تهران برگردیم. همه سرنشینان نگران بودند. خلبان و خدمه هواپیما علت را نمی گفتند، ولی وقتی یکی از مسؤولین به طور خصوصی از خلبان پرسید، گفت که هنگام فرود، چرخ های هواپیما باز نشد و هرچه سعی کردند، نتیجه ای نداد. همچنین گفت که دستور داده اند تا آتش نشانی آماده باشد. چون احتمال سقوط و آتش گرفتن هواپیما می رود.

همین که به نزدیکی های فرودگاه تهران رسیدیم، اعلام کردند: ما به هیچ وجه نتوانستیم چرخ های هواپیما را باز کنیم و امکان نشستن به صورت عادی وجود ندارد و باید آماده سقوط باشیم. اگر کسی دندان مصنوعی دارد، بیرون بیاورد؛ همه کفش هایشان را درآورند و هرکس عینک دارد، بردارد.

معلوم است که انسان در چنین موقعیتی چه حالی پیدا می کند. من هم مثل بقیّه منقلب شده بودم و در آخرین لحظات، عمّامه ام را برداشتم و گفتم: آقایان اگر آخرین لحظه زندگیمان است، بهتر است به امام زمان حجة بن الحسن (علیه السلام) متوسّل شویم! همه منقلب بودیم. دستم را روی سرم گذاشتم و گفتم: همه بگویید:

«یا أبا صالح المهدی ادرکنی، یا أبا صالح المهدی أدرکنی...»

 همه با حال توسلی که داشتند با صدای بلند می گفتند:


«یا أبا صالح المهدی أدرکنی.»


مشغول ذکر و در حال توسّل بودیم که ناگهان خلبان داد زد: مژده، مژده! امام زمان (علیه السلام) عنایت فرمود و چرخ ها باز شد! یک صدا صلوات فرستادیم. هواپیما به سلامت روی زمین نشست. مطمئن بودیم تنها معجزه امام زمان (علیه السلام) بود که ما را در آن لحظات آخر نجات داد و به زائرین جدّش امام رضا (علیه السلام) توجّه فرمود. سند: دفتر ثبت کرامات مسجد مقدس جمکران، شماره ٩٧، مورخه ١٣٧۶.

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٤ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]

در ٢٨ صفر سال ١۴٣٢ه.ق، این وبلاگ را به عنوان چهارمین وبلاگ خود؛ در دفاع ومعرفی مقامات و معارف حضرت صاحب زمان (عج) افتتاح می کنم، در این فرصت مجازی تلاش می کنم تا با ارائه و ثبت مشهورات، مستندات و وقایع اتفاقیه، بیان کنم که همه جهانیان در سایه توجه، یاری، یاوری، دستگیری، مدد و مودت مولایمان حضرت اباصالح المهدی (عج) حجت و خلیفه بر حق خداوند هستیم، او هست و ما از زیستن در سایه او دلشادیم.

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب