سایه سار مودت
ثبت مشهورات, مستندات, مکاشفات و پیام های مولایمان حضرت امام زمان - عج 
نويسندگان
پيوندهای روزانه
حضرت امام صادق علیه السّلام می فرمایند:
اذا قام صاحب السیف جاء بامر غیر الّذی کان!
زمانی که صاحب شمشیر قیام کنند امر تازه ای 
که وجود نداشته می آورد و پیاده می کند
منبع: الکافی : ج 1 ص 536
[ ۱۳٩٦/٤/۱۳ ] [ ٥:٤٠ ‎ق.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]

رسول گرامی اسلام حضرت محمد بن عبدالله (ص) می فرمایند:

و می بینی که حجّ و جهاد را برای غیر خدا انجام می دهند

و نماز را برای ریا و تظاهر می خوانند.

منبع: الزام الناصب – صفحه 183.

[ ۱۳٩٤/٥/۳٠ ] [ ٢:۳۳ ‎ق.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]

قال الامام ابی عبدالله الصادق علیه السلام: قال رسول الله صلّ الله علیه و آله و سلّم فی مرضه الذی توفّی فیه: ادعوا لی خلیلی، فارسلتا الی ابویهما فلمّا نظر الیهما رسول الله صلّ الله علیه و آله و سلم اعرض عنهما، ثمّ قال ادعوا خلیلی، فارسل الی علیّ فلمّا نظر الیه اکبّ علیه یحدثّه، فلمّا خرج لقیاه، فقالا له: ما حدّثک خلیلک؟ فقال: حدّثنی الف باب یفتح کلّ باب الف باب.

حضرت امام جعفر صادق علیه السلام می فرمایند: رسول گرامی اسلام صل الله علیه و آله و سلّم در زمان بیماری پایانی خود فرمودند، دوستم را نزد من حاضر کنید، آن دو زن (حفصه و عایشه) به دنبال پدران خود فرستادند، چون نظر رسول خدا صل الله علیه و آله و سلّم به ایشان افتاد، رو برگردانیدند و فرمودند: دوستم را نزد من حاضر کنید، سپس به دنبال علیّ فرستادند، چون نظرشان به علیّ افتاد، به او متوجّه شدند و حدیثش گفتند و زمانی که علیّ بیرون آمد آن دو نفر را ملاقات کرد، آن ها به او گفتند، دوستت به تو (!!!) چه گفت؟ حضرت علیّ فرمودند: هزار باب به من حدیث کرد که هر بابی کلید هزار باب دیگر است.

منبع اصول کافی چهار جلدی جلد 2 باب الحجة صفحه شصت و یک حدیث چهار

[ ۱۳٩٤/٤/٢٩ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]

زمان ثمردهی‌اش گذشته بود و دوره بازنشستگی را طی می‌کرد. روزگاری طراوت و سرسبزی داشت و کودک و بزرگ از قِبَلِ او مرزوق بودند. اما اکنون تمام دلخوشی‌اش این بود که پیامبر اعظم ـ صلی­الله­علیه­و­آله ـ چون به ایراد سخن می‌ایستاد بر او تکیه می‌کرد و این برای او از هر افتخاری بالاتر بود.

نخل خشکیده‌ای در شهر مدینه که توفیق هم­جواری با حجّت کبرای حق و برترین مخلوق در عرصه هستی را پیدا کرده بود.

او چوب خشکیده‌ای بود از جنس نخل، نه ادعای عقلانیّت داشت و نه خود را در حد و اندازه ما انسان‌ها می‌دانست. اما تمام سرمایه‌اش عشقی بود که به وجود نورانی پیامبر خدا ـ صلی­الله­علیه­و­آله ـ در دل پیدا کرده بود.

چند صباحی گذشت تا این که اصحاب برای حضرت منبری سه پله از چوب درست کردند و با اجازه ایشان وارد مسجد نمودند، اما تکیه حضرت همچنان به نخل خشکیده بود.

در اثناء سخن، حضرت به سمت منبر حرکت کرد. اما چند قدم دورتر نشده بود که نخل صدایش به ناله بلند شد. ناله‌ای از سوز دل مثل ناله ماده­شتر در فراق فرزندش. و همه مردم شنیدند و به ستون حنّانه خیره ماندند که الله اکبر!

الله اکبر از این شور و اشتیاق و از این بی‌تحملی درد فراق!  

اما او نبیّ رحمت بود و کشتی نجات امّت؛ و با همه هستی رفیق شفیق بود و یار صمیمی. و الله اکبر از این قلب آکنده از محبّت نبی حتی نسبت به آنچه که ما بی‌جانش می‌پنداریم.

او برگشت به سوی ستون و با تمام وجود او را در آغوش گرفت و خوشا به حال ستون عاشق. نخل اما صدای ناله‌اش عوض شد و مثل کودکی که بعد از دوری به آغوش مادر رسیده باشد هق هق گریست.  

و رسول او را نوازش کرد. آن قدر که نخل در آغوش پرمهر مادر هستی آرام گرفت و گریه‌اش خاموش شد.

حضرت رو کرد به مردم و فرمود: به خدا قسم اگر در آغوشش نمی­گرفتم تا قیام قیامت ناله‌اش پایانی نداشت!

و مرحبا بر ستون و هزار آفرین بر این همه ارادت و استقامت!

آری مهدی‌جان! او که چوب بود و بی‌جان، فراق حجت خدا را چند ثانیه بیشتر نتوانست تحمل کند اما ما که انسانیم و ادعا داریم سیزده قرن فراق تو را دیده‌ایم و هنوز صدایمان به ناله بلند نشده است! که اگر شده بود تو آمده بودی! چرا که تو پسر همان پیغمبری با همه شئونات حتی مهربانی‌اش منهای وحی.

آری، مشکل از ما است که لذت با تو بودن را نچشیدیم تا در رنج و درد جانسوز فراقت ناله زنیم.

ما بیشتر به نبودنت انس گرفته‌ایم تا به بودنت؛ پس بیا، بیا و لذت با ولی بودن و با ولی زیستن را به انسانیت بچشان.

[ ۱۳٩٤/٤/٧ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩٤/۳/٢٧ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]

ای محمد برخیز

تو دیگر رسول خاتم ما هستی

برخیز که ردای خاتمیت بر تن کنی

برخیز تا قرآن خدای زمین و آسمان را تو ابلاغ کنی

برخیز که ما در مصحف خود سوره ای را به نام محمد تدارک دیده ایم

و تقدیم امت تو می کنیم

خدای من مگر این بندگان تو با من چه ها می کنند که تو در آغاز سوره زندگینامه من نوشتی:

آنان که کفر ورزیدند و مانع راه خدا شدند خداوند تمام اعمالشان را تباه و نابود می سازد.

ای سید و اشرف انبیا دلگرم باش به کسانی که که عزت تو را نمایش می دهند و آبرودار تو و خاندان تو هستند که ما گفتیم و کسانی که ایمان آوردند عمل صالح کردند و به آنچه بر تو و از سوی پروردگار بر پایه حق نازل شده اعتقاد داشتند خداوند گناهانشان را از ایشان محو کرد و حالشان را اصلاح نمود.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بحقهم یا کریم

[ ۱۳٩٤/٢/٢۸ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]

نرم نرمک بهار در راه است، تو دلت را تکانده‌ای آیا؟
مطمئنی که سبز خواهی شد؟ در زمستان نمانده‌ای آیا؟

خاطرت هست نیمه ی‌ اسفند، روز جشن درختکاری بود؟
تو نهالی برای رویش عشق، در دل خود نشانده‌ای آیا؟

سال، وقتی که رو به پایان است، رنگی از آخرالزمان دارد
فصل سبز ظهور نزدیک است، آیه‌ها را نخوانده‌ای آیا؟

چشم اگر واشود زمستان هم، خالی از فرصت تماشا نیست
دل خود را در این میان یک بار، به تماشا کشانده‌ای آیا؟

مزرعه پا به ماه گندمزار، در هراس از هجوم آفات است
تو به قدر مترسک از سر دشت، زاغ‌ها را پرانده‌ای آیا؟

قاف اگر شهر آرمانی توست، مثل آن سی پرندة عاشق
از هیاهوی جذبه‌های زمین، بال خود را رهانده‌ای آیا؟

هست مضمون ناب تو غزلم، خود بگو ای بهار رنگارنگ
در غزل‌های خویش مضمونی، این چنین پرورانده‌ای آیا؟    

 

[ ۱۳٩٤/۱/۸ ] [ ٧:۳٥ ‎ب.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]

شبیه کوه آرامی که آتش در دلش بند است

بدان بانوی من مردت به حکم صبر پابند است

 

خودت که خوب می دانی چرا امروز آرامم

من آن شیرم که در خیبر، در قلعه ز جا کنده است

 

سلامم را اگر در شهر پاسخ نیست، عیبی نیست

تو لبخندی بزن زهرا، دوای مرد لبخند است

 

شنیدم در قنوت آخرت "عجل وفاتی" را

نگو جان علی دیگر، برایم ناخوشایند است

 

بیا و مهربانی کن، دوباره خطبه خوانی کن

که حامیِ علی بودن فقط بر تو برازنده است

 

جواب این سؤالم را، بده تو لااقل زهرا

چرا این لاله های سرخ در بستر پراکنده است؟

 

الهی بشکند دستش، همان روباه ترسویی

که جرأت کرد و بالا برد بر روی زنِ من دست

 

چرا آشفته گیسویت؟ چرا زخم است بازویت؟

چرا خونی است پهلویت؟ علی از روت شرمنده است

 

زمان غسل فهمیدم، چه بر روز تو آوردند

به روی بازویت ردی شبیه یک کمربند است

 

ادا شد حق این مطلب، که تشییع تو شد در شب

که شاهد بر غریبیت فقط ذاتِ خداوند است

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ میرناصر بوذری ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

امکانات وب